|
وب نويسي تعطيل به علت حجم زياد درسي ديگه تعطيل... بهتون سر ميزنم... فعلا...
جديدا بيش از حد احساساتي شدم! نمي دونم شما علاقه مند به ديدن فيلماي كره اي هستين يا نه! حداقل من يكي نبودم. بعد از يانگوم خدا بيامرز(!) و گهگاه ديدن تاجر پوسان كلا قيد فيلماي كره اي رو زدم. نه اينكه فيلماي مزخرفي بودن نه... اما حوصله ي پاي تلويزيون نشستنو نداشتم ( از اينكار متنفرم!) چند وقت پيش كه سريال "متشكرم" از شبكه تهران پخش شد فكر نمي كردم بتونم بازم يه سريال كره اي ديگه رو نگاه كنم. يه روز از سر اجبار نشستم و قسمت اولش رو ديدم وبعد اينجوري شد كه به ديدنش جذب شدم.... وقتي ديدم سريال انقدر پرش داره بدون سانسورش رو خريدم! واسه خودم هم عجيبه من عاشق اين سريال شدم... متشكرم سريال ملودرام كره اي با يه موضوع خيلي ساده اس. خواهشا نياين تيريپ روشنفكري بريزين كه اينجور سريالا به درد لاي جرز ميخوره! يا كلا كره رو بي خيال! مي دونم بيشتر مردم سريالاي كره اي رو دوست ندارن. اما اين از اون سريالاي تاريخيشون نيست كه كلا حوصلتو سر ببره. اگر حتي لحظه اي وسوسه ي خريدش به ذهنتون رسيد بخرينش... چون واقعا تي وي نصف فيلمو نابود كرده... البته يه چيز قابل توجهش اينه كه همه ي بازيگرا عالي هستن از لي بوم كوچولو گرفته تا پدربزرگ لي كه آلزايمر داره، همه و همه عالي بازي ميكنن. اما برگ برنده ي اين سريال بازيگر مردش هست: دكتر مين گي سو ( البته جانگ هيوك تونسته سال 2007 به خاطر اين فيلم جايزه ي بهترين بازيگر سري تلويزيوني در كره رو ببره. واقعا پيشنهاد ميشه فقط چند دقيقه تون رو به ديدن اين سريال اختصاص بديد... دوشنبه ها ساعت 23 شبكه تهران راستي لي بوم رو فراموش نكنيد. از اين فيلم ميشه نتيجه گرفت كه چقدر بچه هاي بازيگر ما از دنياي بازيگري عقبن حتي درسا كوچولوي دوست داشتني..... *** گرچه ربط داره به فيلم متشكرم اما يه جورايي جدا از اونه! نمي دونم يه احساس خاصي به اين جانگ هيوك پيدا كردم! خيلي خاص! من ديوانه ي اين مرد شدم!!!!!!!!!!! هرچند خنده داره اما هيچ وقت در مقابل جنس مخالفم اين احساسو نداشتم! (وقتي ميگم احساساتي هيچ كس باور نميكنه!) اونم كسي كه هيچ وقت نديدمش! بدتر از اون يه چشم بادومي:دي (نژادپرست نيستما) ولي واقعا خراب ادا اطواراش شدم! البته هر كس توي فيلم ميبينتش ازش خوشش مياد! اما اين يه چيزي بالاتر از خوش اومدنه!:دي (واقعا خيلي احساساتي نشدم؟؟؟؟) *** نمي دونم چرا اين دفعه هي ميخوام درباره ي فيلم بحرفم... آخرين فيلمي كه ديدم يه فيلم از تيم برتون با بازي جاني دپ عزيز بود. واقعا فيلمي دلپذيرتر از اين؟ اسليپي هالو (Sleepy Hallow) مثل همه ي فيلماي تيم برتون فضاي تاريكي داره داستان فيلم هم تخيليه! (تيم برتون هميشه همينجوره!) اين فيلمو توصيه نمي كنم چون مي دونم اين نوع سبكها توي ايران خيلي طرفدار نداره اما طرفداراي جاني دپ بشتابند براي ديدن يكي ديگه از بازياي محشرش..... مخصوصا تيكه هايي كه غش ميكنه ديدنيه!:دي البته توي اين فيلم خبري از تيريپه جگ گنجيشكه و سوئيني تودوي جاني نيست. اينجا قيافش رو ميشه قيافه ناميد:دي هرچند اونلي جك گنجيشكه... بازيگر معروف ديگش هم كريستينا ريكي هست كه واسه من يكي چندشناكه... *** گرچه خيلي وقته ديگه فوتبال تماشا نمي كنم اما چند روز پيش نشستم به تماشاي بازي چلسي - بولتون! بعد از مدتها يه صحنه ي فوتبالي جذبم كرد. دكو يه گل برگردون عالي زد...! اوه من عاشق اين بازيكنم حتي اگه هيچ وقت توي اوج نباشه بازم خيلي دوسش دارم...! مدتها بود به علاقياتم (!) توجه نمي كردم... *** انقدر سينوهه رو آروم ميخونم كه انگار ميخوام هيچ وقت تموم نشه... اگر كسي مايل به خوندنش هست مي تونه از اينجا دانلودش كنه... فكر نكنم بد باشه حتي گذري هم نگاهي بهش بندازين... مطمئنا ضرر نمي كنين.... البته واسه اونايي كه راحت مي تونن به مانيتور بنگرند!!! (از جمله خودم... بالاخره چشمامو در اين راه فدا مي كنم!) پ.ن: اوضاع درسيم افتضاحه! از اين پست ميشه فهميد چقدر درس ميخونم:دي
چند وقت پيش كه داشتم سريال حضرت يوزارسيف ( يوسف قديم!) رو مي ديدم از نبوغ آقاي سلحشور جا خوردم! واقعا حيف اين كارگردان كه سريالي مثل يوسف رو بدن بهش! توي قسمت قبل كاملا مطمئن شدم ايشون يه تحقيقات ماورائي دارن كه تا بحال هيچ بني بشري نتونسته بهش دست پيدا كنه! حتي كسي نمي تونه تصور كنه بتونه انقدر اطلاعات رو زيبا به هم مرتبط كنه! راستش تا صحنه اي كه پسر فرعون بر اثر بيماري غش و ضعف كرد فكر نمي كردم اتفاقي انقدر عجيب توي اين سريال بيوفته! با كمال تعجب ديدم پزشك دربار رو صدا كردن. پزشك دربار هم كسي نبود جز سينوهه ي گرامي(!) كه حداقل 25% ايرونيا و 50% جهان كاملا از زندگيش اطلاع دارن... آفرين اقاي سلحشور... عجب سورپرايزي! فقط من موندم قبل از مرگ اين آقاي (آمن هوتب) سينوهه هنوز مدركش رو از دارالحيات نگرفته بود!* در هنگام مرگ ايشون به عنوان دستيار (شما بخونين قيچي چاقو بده!) بالاي سر آمن هوتب سوم -توي كتاب كه سومي بود- حاضر شد! هنوز جواني بود كه سنش به 25 سال هم نمي رسيد! اصلا هنوز پزشك نبود... من هرگز به نامي به نام يوسف برنخوردم توي كتاب!!!! واقعا مرحبا آقاي سلحشور! مرحبا! اطلاعاتتون از ميكا والتري فنلاندي كه از روي پاپيروس هاي سينوهه و خاطراتش كتاب بزرگ سينوهه رو نوشت هم كامل تر بود. شايد شما نسخه ي كامل كتاب رو خوندي و ما خبر نداشتيم! راستش بر همگان (كسايي كه حداقل مي دونن سينوهه كي بود) واضح و مبرهن هست كه سينوهه چه كسي بود و چه كرد. آيا واقعا هنري بالاتر از هنر شما وجود داره؟!!!! تبريك ميگم به شما براي خزعبلاتي كه دست مردم داديد و به اونها اين حقيقت رو كه مردم رو ميتونين گول بزنين نشون دادين.... آيا واقعا حقيقتي از اين بالاتر؟؟؟؟؟ واي بر ما كه مي شينيم و امثال اين سريالات رو ميبينيم و اقدامي نمي كنيم... اينها همه توهين هست.... نه به سينوهه بلكه به شعور و فهم ما... واي بر سينوهه ي زيبارو كه اين بلا بر سرش آمد... بسوزانيد پاپيروس هاي سينوهه را در موزه ي لوور فرانسه!!!!! *** حالم واقعا بهتره... انگار زندگيم داره دگرگون ميشه انگار... بالاخره خيلي بهتره... شروع كردم دوباره سينوهه رو بخونم. انگار اين كتاب براي من معجزه اس! انگار سينوهه رو توي وجود خودم ميبينم! نمي دونم تا حالا براتون اين اتفاق افتاده يا نه! اما سينوهه گوشه اي از وجود منه.... با تمام عقايدش!!!! توصيه ميكنم شما هم بخونين... *** چند روز پيش دوستم مريم رو توي كتابخونه ديدم. خيلي وقت بود نديده بودمش هرچند تلفني كم وبيش با هم در ارتباط بوديم. البته بعد از تموم شدن پيش دانشگاهي... چون توي اونجا به ريخت هم نگاه هم نمي كرديم!!! موضوع جالب برام اينجا بود كه اين مريم بود كه در دوستي رو بستو هر چي خاطره بود ريخت دور... حالا با ديدن من وسط كتابخونه منو بغل مي كرد و كلي ذوق كرده بود...! هر عيبي كه داشته باشم كينه اي نيستم... خيلي وقته كه بخشيدمش... منم بغلش كردم!!! پ.ن1: از اين به بعد بيشتر پست مي دم. پ.ن2: بابا لنگ درازم پيدا شد... مدتي بود گمش كرده بودم. داشتم توي وجود زميني ها دنبالش مي گشتم.... * منظور از دارالحيات يه جايي تو مايه هاي دانشگاه پزشكيه خودمونه...
ما آدما واقعا عجيبترين موجودات روي زمينيم! راحت نمي تونيم تصميم بگيريم كه چه كاري خوبه چه كاري بد... راستش من يكي از اين دسته دسته كردنا و خط كشياي كارام خسته شدم! توي اين دنيا ديگه كي به كار خوب و بدش اهميت ميده....
خيلي وقته حوصله ي كار مفيد رو ندارم! روزاي من همچنان كسل كننده ميگذرن... ولي چه باك...! ديگه درس نمي خونم. فكر هم نمي كنم. نت هم نميام فقط و فقط يه گوشه ميشينم و زل ميزنم به يه نقطه. ديوونه نشدم. جنون هم نگرفتتم... فقط ميخوام مغزمو از همه چيز و همه كس خالي كنم. آخ كه چقدر ميچسبه...! توي اين اوضاع و احوال بايد يه چيزي به هيجانم بياره.... اما واقعا چي؟ حالم خراب نيست. در واقع خيليم خوبم.... شايد از زيادي خوب بودن يه كمي سيستم مغزيم قاطي كرده....! *** توي اين هفته اي كه گذشت نشستم كارتون بابالنگ دراز رو از اول تا آخرش ديدم. لابد ميگين چه بيكار! حقيقتش اينه كه واقعا بيكارم:دي يه زماني منم دنيايي داشتم مثل جودي. از هر چيزي ذوق زده ميشدم. اما واقعا فقط يه زماني.... از وسطاش درست مثل جودي بي حوصله شدم و حالام هم .... اي كاش منم بابالنگ دراز داشتم. چقدر حال ميده آدم با يكي كه اصلا نميشناستش انقدر حرف بزنه و بزنه تا.... نمي دونم تا كجا... اخر نداره! ولي اي كاش منم بابالنگ دراز داشتم.... فقط اي كاش... بي خيالش... شايد اونم واسم عادي ميشد. شايد نه حتما *** آخ كه چه پست مزخرفي! هر چقدر فكر ميكنم هيچي پيدا نمي كنم بنويسم! فقط دلم ميخواد الان يه جاي ديگه بودم. نه پشت اين كامپيوتر بي صدا! نه توي اين شهر لعنتي! نه پيش اين گرگ صفتاي آدم نما.... نه......... اه كه از اين دنيايي كه واسه خودم ساختم متنفرم.... دلم دنياي 4 سال پيش رو ميخواد.... انگار توي اين 4 سال جنگ جهاني توي جهان افكارم پيش اومده! پ.ن1: متاسفم كه بهتون سر نزدم. چون كم ميام نت... خيلي كم.... پ.ن2: يكي بهم اراده ي درس خوندن بده! آخه گمش كردم.... پ.ن3: حس ميكنم يه بيماريه ناشناخته گرفتم! بهم نخنديد! جدي گفتم....! حداقل واسه خودم كه مرموزه! از اين موضوع دارم نهايت لذت رو ميبرم!!!!!
|
About![]()
مي دونم دنياي ما با دست مردا و براي مردا ساخته شده و زورگويي و استبداد تو وجودش ريشه هايي قديمي داره! تو قصه هايي كه مردها براي توجيه خودشون ساختن اولين موجود يه زن نيست، يه مرد به اسم آدم! بعدها سر و كله ي حوا پيدا ميشه تا آدمو از تنهايي دربياره و براش دردسر درست كنه! تو نقاشياي در و ديوار كليساها، خدا، يه پيرمرد ريش سفيده نه يه پيرزن مو سفيد! تموم قهرمانا هم مردن! از پرومته كه آتيشو اختراع كرد گرفته تا ايكار كه دلش ميخواست پرواز كنه! مادر مسيح هم كه پسر روح القدسه، يه مادر رضاعي بود! با تموم اين حرفا حتي اگه نقش يه مرغ كرچو بازي كني، زن بودن خيلي قشنگه! Archivesآذر 1387آبان 1387 مهر 1387 Links
دل نوشته هاي يك زن آريايي |