تبليغاتX
دنياي كوچك من

دنياي كوچك من

چرا من هيچ وقت يه موضوع درست درمون واسه حرف زدن ندارم واسه خودم عجيبه.... ديگه نمي تونم حتي تمركز كنم چي مي خوام بنويسم... همه چيز مث يه جمله كوتاه مياد و ميره و از ياد هم به همين منوال...!

***

صبحا پاشو يكمي كاراي خونه... بعد كتابخونه از كتابخونه مياي يكم استراحت دوباره كتابخونه...! شبم جنازه حس و حال هيچ كاري رو نداري... حالا چي بشه يه شب مث بچه ي ادم بشيني پاي نت... اين شده تموم كار من توي اين روزا...

چقدر پوچ! چقدر بي فايده! ( تا حالا به اين حس رسيدين؟)

اين وسط مسطا هم روزي حداقل يه بار با ملت خونه دعوا... يكي مامان ميگه يكي بابا... ديگه جوري شده كه داداش نيم وجبيت هم واست زبون دربياره.... واقعا خونواده چيز مزخرفيه...! اصل و بيناد و تاريخچش مزخرفتر...!

يه كسي بهم گفت مي دوني زهرا زندگيه تو كسل كننده ترين زندگي هست كه ديدم... منم بهش گفتم وقتي هيچ چيزي سر ذوقت نياره، چه فرقي ميكنه...!

واقعا چه فرقي ميكنه حتي اگه ذوق مرگ بشي؟

بعضي وقتا به موقعيت زندگي رابينسون كروزوئه حسوديم ميشه! اين روزا بيشتر از بعضي وقتا....!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت0:17توسط زهرا | |

از تفكر بدم مياد. هرچقدر تفكر ميكنم چيزاي بدتريو توي زندگيم پيدا مي كنم. شايد اسمش حقيقت باشه اما هميشه تخيلاتم چاشنيش ميشه! توي ذهن من كه بيشتر اين حقيقت هست كه مياد مي پره وسط تخيلاتم... از حقيقت و تخيل متنفرم!

از پنجره ي بزرگ اتاقم بدم مياد. انگار ميخواد به زور نور بيرون رو بكنه توي كلم! شايدم داره بوته ي ياس توي حياطمونو به رخم بكشه. از نور و ياس متنفرم!

از تلفن بدم مياد. ادمايي كه هر چند وقت يه بار به تلفن يا گوشيم زنگ ميزنن يه جوري ميخوان تو مغزت كنن كه به يادتيم. يكم معرفت بد نيست... از آدما و تلفن و موبايل و هر چي معرفته متنفرم!

از كتاب بدم مياد. از عشقاي الكي، سرگذشتاي به اصطلاح عبرت آموز كه هيچ كسم ازشون چيزي ياد نميگيره، از علم با تمام مخلفاتش، تاريخ كه از مصرف گذشتس،... از همه ي اينا متنفرم!

از ساعت بدم مياد. بعضي وقتا انقدر صداي تيك تاكش بلند ميشه كه انگار با هر تيكش يكي يه سيخ توي اعصابم ميكنه. يه جورايي ميخواد منو به خودم مياره!... از زمان و تيك تاك و هر چي روز و ماهه متنفرم!

از اينترنت بدم مياد. شايد چون به همه ي دنيا مشكوك مشكوك شدم. شايد چون همه ي دنيا ميخوان بهم دروغ بگن. شايد چون مردم مجازي فقط مجازين... از اينترنت و همه ي چيزاي جانبيش متنفرم!

از مردم روشنفكر بدم مياد. چون به اعتقاد من هيچ روشنفكري توي دنيا نيست. هركسي براي خودش شده آگاه و نظرات خودشو ميگه. هركسي ميخواد نظرشو تحميل كنه يا درست جلوه بده. از نظر و اعتقاد و تفكرمثبت و چيزي در اين حدودا متنفرم!

از فيلم و موسيقي و هر چيز مشابهي بدم مياد. چون هيچ كدومشون نمي تونن احساس منو تحريك كنن! از انواع و اقسام آدماي مربوطه متنفرم!

از گناه و ثواب بدم مياد. هميشه آدم بايد حساب دودوتا چهارتاشو داشته باشه. اونم مني كه حتي ديگه به كارام فكر نمي كنم... از همه ي كارايي كه توي زندگيم انجام دادم متنفرم!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من از اين نقطه ها كه هميشه دنبالم مي كنن بدم مياد. من از سوال پرسيدن بدم مياد. از عشق و صميميت و محبتي كه هيچ وقت نبوده بدم مياد. از سازگاري با مردمم بدم مياد. از سهراب و فروغ هم كه همدمم بودن بدم مياد. از زندگي بدم مياد از مرگ هم همينطور. از رفاقت و دوستي از همه بيشتر......

 

اگه خدا وجود نداشت يا مامان و بابام مي گفتم از همه چي بدم مياد... از همه چي....

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت15:45توسط زهرا | |

 

از وقتي تصميم به ساختن اين وبلاگ گرفتم (چه تصميم سختي واقعا!) نمي دونستم چي مي خوام بنويسم! اصلا براي چي بايد يه وبلاگ داشت؟ توي اين محيط مجازي غير از خودم كه به ديگران اهميت ميدم هيچ كس ديگه اي اين اخلاقو نداره...!!!

الانم فقط واسه نوشتن اومدم و بس.......

***

امسال سال كسل كننده اي دارم. حداقل توي مدرسه يه اتفاق شاد ميوفتاد كه اونم پريد! البته خدارو شكر....:دي چون حوصله ي سر و كله زدن با چندتا معلم و بچه هاي ديوونمونو نداشتم...! الان آزاد براي خودم درس ميخونم...فقط براي خودم... نه امتحاني نه به زور از خواب بلند شدني نه قانوناي مزخرف پيشمون.... نه هيچ چيز ديگه.... فقط خودم و خودم و خودم.... اين يعني يه دنياي ايده آل...!!!

دور بودن از بعضي از دوستاي دوست نمام هم خيلي دوست داشتنيه....! واقعا دارم نعمت مدرسه نرفتنو درك مي كنم! حداقل لازم نيست همش بگم از اين متنفرم از اون متنفرم....!

***

ماه رمضون امسال يه چيزايي رو تجربه كردم كه تا عمر دارم يادم نميره... نه بابا فكر نكنين آدم شدم:دي ولي در كل قشنگترين ماه رمضون ماله امسال بود. البته مي دونم فقط واسه ي من چون همه از امسال شاكين...! از روزاي بلندش از گرسنگيو تشنگي... از فيلماش از همه چيز... من مهم تر از اين چيزارو درك كردم... خيلي مهمتر....

***

يه روزي وقتي اولين بار كتاب سينوهه رو خوندم به خودم گفتم خدايا چرا اينقدر حماقت؟ حماقت بوده و هست و خواهد بود... الان دقيقا يه حس بدي مثل اون موقع دارم... من يه احمق بودم... توي خيلي موارد... الان چند روزيه كه دارم مي فهمم چقدر حماقت دنياي قشنگيه... بدون هيچ واقعيت درستي... توي يه توهم زندگي كردنم دنيايي داره... بيخود نيست مردم ميخوان بيشتر توي دنياي مسخره اي كه خودشون ميسازن زندگي كنن....

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت1:3توسط زهرا | |