تبليغاتX
دنياي كوچك من - به دنبال بابا لنگ دراز...!

دنياي كوچك من

ما آدما واقعا عجيبترين موجودات روي زمينيم! راحت نمي تونيم تصميم بگيريم كه چه كاري خوبه چه كاري بد... راستش من يكي از اين دسته دسته كردنا و خط كشياي كارام خسته شدم! توي اين دنيا ديگه كي به كار خوب و بدش اهميت ميده....

خيلي وقته حوصله ي كار مفيد رو ندارم! روزاي من همچنان كسل كننده ميگذرن... ولي چه باك...! ديگه درس نمي خونم. فكر هم نمي كنم. نت هم نميام فقط و فقط يه گوشه ميشينم و زل ميزنم به يه نقطه. ديوونه نشدم. جنون هم نگرفتتم... فقط ميخوام مغزمو از همه چيز و همه كس خالي كنم. آخ كه چقدر ميچسبه...! توي اين اوضاع و احوال بايد يه چيزي به هيجانم بياره.... اما واقعا چي؟

حالم خراب نيست. در واقع خيليم خوبم.... شايد از زيادي خوب بودن يه كمي سيستم مغزيم قاطي كرده....!

 

***

توي اين هفته اي كه گذشت نشستم كارتون بابالنگ دراز رو از اول تا آخرش ديدم. لابد ميگين چه بيكار! حقيقتش اينه كه واقعا بيكارم:دي يه زماني منم دنيايي داشتم مثل جودي. از هر چيزي ذوق زده ميشدم. اما واقعا فقط يه زماني.... از وسطاش درست مثل جودي بي حوصله شدم و حالام هم ....

اي كاش منم بابالنگ دراز داشتم. چقدر حال ميده آدم با يكي كه اصلا نميشناستش انقدر حرف بزنه و بزنه تا.... نمي دونم تا كجا... اخر نداره! ولي اي كاش منم بابالنگ دراز داشتم.... فقط اي كاش... بي خيالش... شايد اونم واسم عادي ميشد. شايد نه حتما

 

***

 آخ كه چه پست مزخرفي! هر چقدر فكر ميكنم هيچي پيدا نمي كنم بنويسم! فقط دلم ميخواد الان يه جاي ديگه بودم. نه پشت اين كامپيوتر بي صدا! نه توي اين شهر لعنتي! نه پيش اين گرگ صفتاي آدم نما.... نه......... اه كه از اين دنيايي كه واسه خودم ساختم متنفرم.... دلم دنياي 4 سال پيش رو ميخواد.... انگار توي اين 4 سال جنگ جهاني توي جهان افكارم پيش اومده!

پ.ن1: متاسفم كه بهتون سر نزدم. چون كم ميام نت... خيلي كم....

پ.ن2: يكي بهم اراده ي درس خوندن بده! آخه گمش كردم....

پ.ن3: حس ميكنم يه بيماريه ناشناخته گرفتم! بهم نخنديد! جدي گفتم....! حداقل واسه خودم كه مرموزه! از اين موضوع دارم نهايت لذت رو ميبرم!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت10:16توسط زهرا | |