تبليغاتX
دنياي كوچك من - مرحبا مستر سلحشور...!

دنياي كوچك من

چند وقت پيش كه داشتم سريال حضرت يوزارسيف ( يوسف قديم!) رو مي ديدم از نبوغ آقاي سلحشور جا خوردم! واقعا حيف اين كارگردان كه سريالي مثل يوسف رو بدن بهش!

توي قسمت قبل كاملا مطمئن شدم ايشون يه تحقيقات ماورائي دارن كه تا بحال هيچ بني بشري نتونسته بهش دست پيدا كنه! حتي كسي نمي تونه تصور كنه بتونه انقدر اطلاعات رو زيبا به هم مرتبط كنه!

راستش تا صحنه اي كه پسر فرعون بر اثر بيماري غش و ضعف كرد فكر نمي كردم اتفاقي انقدر عجيب توي اين سريال بيوفته! با كمال تعجب ديدم پزشك دربار رو صدا كردن. پزشك دربار هم كسي نبود جز سينوهه ي گرامي(!) كه حداقل 25% ايرونيا و 50% جهان كاملا از زندگيش اطلاع دارن... آفرين اقاي سلحشور... عجب سورپرايزي! فقط من موندم قبل از مرگ اين آقاي (آمن هوتب) سينوهه هنوز مدركش رو از دارالحيات نگرفته بود!* در هنگام مرگ ايشون به عنوان دستيار (شما بخونين قيچي چاقو بده!) بالاي سر آمن هوتب سوم -توي كتاب كه سومي بود- حاضر شد! هنوز جواني بود كه سنش به 25 سال هم نمي رسيد! اصلا هنوز پزشك نبود... من هرگز به نامي به نام يوسف برنخوردم توي كتاب!!!!

واقعا مرحبا آقاي سلحشور! مرحبا! اطلاعاتتون از ميكا والتري فنلاندي كه از روي پاپيروس هاي سينوهه و خاطراتش كتاب بزرگ سينوهه رو نوشت هم كامل تر بود. شايد شما نسخه ي كامل كتاب رو خوندي و ما خبر نداشتيم!

راستش بر همگان (كسايي كه حداقل مي دونن سينوهه كي بود) واضح و مبرهن هست كه سينوهه چه كسي بود و چه كرد. آيا واقعا هنري بالاتر از هنر شما وجود داره؟!!!! تبريك ميگم به شما براي خزعبلاتي كه دست مردم داديد و به اونها اين حقيقت رو كه مردم رو ميتونين گول بزنين نشون دادين.... آيا واقعا حقيقتي از اين بالاتر؟؟؟؟؟

واي بر ما كه مي شينيم و امثال اين سريالات رو ميبينيم و اقدامي نمي كنيم... اينها همه توهين هست.... نه به سينوهه بلكه به شعور و فهم ما...

واي بر سينوهه ي زيبارو كه اين بلا بر سرش آمد... بسوزانيد پاپيروس هاي سينوهه را در موزه ي لوور فرانسه!!!!!

***

حالم واقعا بهتره... انگار زندگيم داره دگرگون ميشه انگار... بالاخره خيلي بهتره...

شروع كردم دوباره سينوهه رو بخونم. انگار اين كتاب براي من معجزه اس! انگار سينوهه رو توي وجود خودم ميبينم! نمي دونم تا حالا براتون اين اتفاق افتاده يا نه! اما سينوهه گوشه اي از وجود منه.... با تمام عقايدش!!!!

توصيه ميكنم شما هم بخونين...

***

چند روز پيش دوستم مريم رو توي كتابخونه ديدم. خيلي وقت بود نديده بودمش هرچند تلفني كم وبيش با هم در ارتباط بوديم. البته بعد از تموم شدن پيش دانشگاهي... چون توي اونجا به ريخت هم نگاه هم نمي كرديم!!! موضوع جالب برام اينجا بود كه اين مريم بود كه در دوستي رو بستو هر چي خاطره بود ريخت دور... حالا با ديدن من وسط كتابخونه منو بغل مي كرد و كلي ذوق كرده بود...!

هر عيبي كه داشته باشم كينه اي نيستم... خيلي وقته كه بخشيدمش... منم بغلش كردم!!!

پ.ن1: از اين به بعد بيشتر پست مي دم.

پ.ن2: بابا لنگ درازم پيدا شد... مدتي بود گمش كرده بودم. داشتم توي وجود زميني ها دنبالش مي گشتم....

 * منظور از دارالحيات يه جايي تو مايه هاي دانشگاه پزشكيه خودمونه...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت23:55توسط زهرا | |