<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنياي كوچك من</title>
<link>http://ravaniii.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 16 Dec 2008 06:41:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://ravaniii.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;وب نويسي تعطيل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;به علت حجم زياد درسي ديگه تعطيل...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;بهتون سر ميزنم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;فعلا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Dec 2008 06:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravaniii&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>ravaniii</dc:creator>
<guid>http://ravaniii.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Thank You Channel 5</title>
<link>http://ravaniii.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;جديدا بيش از حد احساساتي شدم! نمي دونم شما علاقه مند به ديدن فيلماي كره اي هستين يا نه! حداقل من يكي نبودم. بعد از يانگوم خدا بيامرز(!) و گهگاه ديدن تاجر پوسان كلا قيد فيلماي كره اي رو زدم. نه اينكه فيلماي مزخرفي بودن نه... اما حوصله ي پاي تلويزيون نشستنو نداشتم ( از اينكار متنفرم!) &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چند وقت پيش كه سريال &quot;متشكرم&quot; از شبكه تهران پخش شد فكر نمي كردم بتونم بازم يه سريال كره اي ديگه رو نگاه كنم. يه روز از سر اجبار نشستم و قسمت اولش رو ديدم وبعد اينجوري شد كه به ديدنش جذب شدم.... وقتي ديدم سريال انقدر پرش داره بدون سانسورش رو خريدم! واسه خودم هم عجيبه من عاشق اين سريال شدم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;متشكرم سريال ملودرام كره اي با يه موضوع خيلي ساده اس. خواهشا نياين تيريپ روشنفكري بريزين كه اينجور سريالا به درد لاي جرز ميخوره! يا كلا كره رو بي خيال! مي دونم بيشتر مردم سريالاي كره اي رو دوست ندارن. اما اين از اون سريالاي تاريخيشون نيست كه كلا حوصلتو سر ببره. اگر حتي لحظه اي وسوسه ي خريدش به ذهنتون رسيد بخرينش... چون واقعا تي وي نصف فيلمو نابود كرده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;البته يه چيز قابل توجهش اينه كه همه ي بازيگرا عالي هستن از لي بوم كوچولو گرفته تا پدربزرگ لي كه آلزايمر داره، همه و همه عالي بازي ميكنن. اما برگ برنده ي اين سريال بازيگر مردش هست: دكتر مين گي سو (&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;Jang Hyuk&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;)... بايد بگم تا بازيشو نبينيد باور نمي كنين يه كره اي بتونه انقدر قشنگ بازي كنه!!!!! چند تا از عكساشو مي تونيد توي ادامه مطلب ببينيد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;البته جانگ هيوك تونسته سال 2007 به خاطر اين فيلم جايزه ي بهترين بازيگر سري تلويزيوني در كره رو ببره. واقعا پيشنهاد ميشه فقط چند دقيقه تون رو به ديدن اين سريال اختصاص بديد... دوشنبه ها ساعت 23 شبكه تهران&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;راستي لي بوم رو فراموش نكنيد. از اين فيلم ميشه نتيجه گرفت كه چقدر بچه هاي بازيگر ما از دنياي بازيگري عقبن حتي درسا كوچولوي دوست داشتني.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 532px; HEIGHT: 505px&quot; height=527 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img32.picoodle.com/img/img32/3/12/7/f_hhm_d90ab88.jpg&quot; width=596 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گرچه ربط داره به فيلم متشكرم اما يه جورايي جدا از اونه! نمي دونم يه احساس خاصي به اين جانگ هيوك پيدا كردم! خيلي خاص! من ديوانه ي اين مرد شدم!!!!!!!!!!! هرچند خنده داره اما هيچ وقت در مقابل جنس مخالفم اين احساسو نداشتم! (وقتي ميگم احساساتي هيچ كس باور نميكنه!) اونم كسي كه هيچ وقت نديدمش! بدتر از اون يه چشم بادومي:دي (نژادپرست نيستما) ولي واقعا خراب ادا اطواراش شدم! البته هر كس توي فيلم ميبينتش ازش خوشش مياد! اما اين يه چيزي بالاتر از خوش اومدنه!:دي (واقعا خيلي احساساتي نشدم؟؟؟؟)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمي دونم چرا اين دفعه هي ميخوام درباره ي فيلم بحرفم... آخرين فيلمي كه ديدم يه فيلم از تيم برتون با بازي جاني دپ عزيز بود. واقعا فيلمي دلپذيرتر از اين؟ اسليپي هالو &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;(Sleepy Hallow) &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;مثل همه ي فيلماي تيم برتون فضاي تاريكي داره داستان فيلم هم تخيليه! (تيم برتون هميشه همينجوره!) اين فيلمو توصيه نمي كنم چون مي دونم اين نوع سبكها توي ايران خيلي طرفدار نداره اما طرفداراي جاني دپ بشتابند براي ديدن يكي ديگه از بازياي محشرش..... مخصوصا تيكه هايي كه غش ميكنه ديدنيه!:دي البته توي اين فيلم خبري از تيريپه جگ گنجيشكه و سوئيني تودوي جاني نيست. اينجا قيافش رو ميشه قيافه ناميد:دي هرچند اونلي جك گنجيشكه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بازيگر معروف ديگش هم كريستينا ريكي هست كه واسه من يكي چندشناكه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گرچه خيلي وقته ديگه فوتبال تماشا نمي كنم اما چند روز پيش نشستم به تماشاي بازي چلسي - بولتون! بعد از مدتها يه صحنه ي فوتبالي جذبم كرد. دكو يه گل برگردون عالي زد...! اوه من عاشق اين بازيكنم حتي اگه هيچ وقت توي اوج نباشه بازم خيلي دوسش دارم...! مدتها بود به علاقياتم (!) توجه نمي كردم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;انقدر سينوهه رو آروم ميخونم كه انگار ميخوام هيچ وقت تموم نشه... اگر كسي مايل به خوندنش هست مي تونه از &lt;A href=&quot;http://www.ketabnet.blogfa.com/post-12.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اينجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; دانلودش كنه... فكر نكنم بد باشه حتي گذري هم نگاهي بهش بندازين... مطمئنا ضرر نمي كنين.... البته واسه اونايي كه راحت مي تونن به مانيتور بنگرند!!! (از جمله خودم... بالاخره چشمامو در اين راه فدا مي كنم!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt; اوضاع درسيم افتضاحه! از اين پست ميشه فهميد چقدر درس ميخونم:دي&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Dec 2008 07:27:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravaniii&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>ravaniii</dc:creator>
<guid>http://ravaniii.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرحبا مستر سلحشور...!</title>
<link>http://ravaniii.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;چند وقت پيش كه داشتم سريال حضرت يوزارسيف ( يوسف قديم!) رو مي ديدم از نبوغ آقاي سلحشور جا خوردم! واقعا حيف اين كارگردان كه سريالي مثل يوسف رو بدن بهش! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توي قسمت قبل كاملا مطمئن شدم ايشون يه تحقيقات ماورائي دارن كه تا بحال هيچ بني بشري نتونسته بهش دست پيدا كنه! حتي كسي نمي تونه تصور كنه بتونه انقدر اطلاعات رو زيبا به هم مرتبط كنه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;راستش تا صحنه اي كه پسر فرعون بر اثر بيماري غش و ضعف كرد فكر نمي كردم اتفاقي انقدر عجيب توي اين سريال بيوفته! با كمال تعجب ديدم پزشك دربار رو صدا كردن. پزشك دربار هم كسي نبود جز سينوهه ي گرامي(!) كه حداقل 25% ايرونيا و 50% جهان كاملا از زندگيش اطلاع دارن... آفرين اقاي سلحشور... عجب سورپرايزي! فقط من موندم قبل از مرگ اين آقاي (آمن هوتب) سينوهه هنوز مدركش رو از دارالحيات نگرفته بود!&lt;FONT color=#00ff00&gt;*&lt;/FONT&gt; در هنگام مرگ ايشون به عنوان دستيار (شما بخونين قيچي چاقو بده!) بالاي سر آمن هوتب سوم -توي كتاب كه سومي بود- حاضر شد! هنوز جواني بود كه سنش به 25 سال هم نمي رسيد! اصلا هنوز پزشك نبود... من هرگز به نامي به نام يوسف برنخوردم توي كتاب!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;واقعا مرحبا آقاي سلحشور! مرحبا! اطلاعاتتون از ميكا والتري فنلاندي كه از روي پاپيروس هاي سينوهه و خاطراتش كتاب بزرگ سينوهه رو نوشت هم كامل تر بود. شايد شما نسخه ي كامل كتاب رو خوندي و ما خبر نداشتيم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;راستش بر همگان (كسايي كه حداقل مي دونن سينوهه كي بود) واضح و مبرهن هست كه سينوهه چه كسي بود و چه كرد. آيا واقعا هنري بالاتر از هنر شما وجود داره؟!!!! تبريك ميگم به شما براي خزعبلاتي كه دست مردم داديد و به اونها اين حقيقت رو كه مردم رو ميتونين گول بزنين نشون دادين.... آيا واقعا حقيقتي از اين بالاتر؟؟؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;واي بر ما كه مي شينيم و امثال اين سريالات رو ميبينيم و اقدامي نمي كنيم... اينها همه توهين هست.... نه به سينوهه بلكه به شعور و فهم ما... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;واي بر سينوهه ي زيبارو كه اين بلا بر سرش آمد... بسوزانيد پاپيروس هاي سينوهه را در موزه ي لوور فرانسه!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حالم واقعا بهتره... انگار زندگيم داره دگرگون ميشه انگار... بالاخره خيلي بهتره...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شروع كردم دوباره سينوهه رو بخونم. انگار اين كتاب براي من معجزه اس! انگار سينوهه رو توي وجود خودم ميبينم! نمي دونم تا حالا براتون اين اتفاق افتاده يا نه! اما سينوهه گوشه اي از وجود منه.... با تمام عقايدش!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توصيه ميكنم شما هم بخونين...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چند روز پيش دوستم مريم رو توي كتابخونه ديدم. خيلي وقت بود نديده بودمش هرچند تلفني كم وبيش با هم در ارتباط بوديم. البته بعد از تموم شدن پيش دانشگاهي... چون توي اونجا به ريخت هم نگاه هم نمي كرديم!!! موضوع جالب برام اينجا بود كه اين مريم بود كه در دوستي رو بستو هر چي خاطره بود ريخت دور... حالا با ديدن من وسط كتابخونه منو بغل مي كرد و كلي ذوق كرده بود...! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هر عيبي كه داشته باشم كينه اي نيستم... خيلي وقته كه بخشيدمش... منم بغلش كردم!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن1:&lt;/FONT&gt; از اين به بعد بيشتر پست مي دم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن2:&lt;/FONT&gt; بابا لنگ درازم پيدا شد... مدتي بود گمش كرده بودم. داشتم توي وجود زميني ها دنبالش مي گشتم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;FONT color=#00ff00&gt;*&lt;/FONT&gt; منظور از دارالحيات يه جايي تو مايه هاي دانشگاه پزشكيه خودمونه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Dec 2008 20:24:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravaniii&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>ravaniii</dc:creator>
<guid>http://ravaniii.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به دنبال بابا لنگ دراز...!</title>
<link>http://ravaniii.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>ما آدما واقعا عجيبترين موجودات روي زمينيم! راحت نمي تونيم تصميم بگيريم كه چه كاري خوبه چه كاري بد... راستش من يكي از اين دسته دسته كردنا و خط كشياي كارام خسته شدم! توي اين دنيا ديگه كي به كار خوب و بدش اهميت ميده.... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خيلي وقته حوصله ي كار مفيد رو ندارم! روزاي من همچنان كسل كننده ميگذرن... ولي چه باك...! ديگه درس نمي خونم. فكر هم نمي كنم. نت هم نميام فقط و فقط يه گوشه ميشينم و زل ميزنم به يه نقطه. ديوونه نشدم. جنون هم نگرفتتم... فقط ميخوام مغزمو از همه چيز و همه كس خالي كنم. آخ كه چقدر ميچسبه...! توي اين اوضاع و احوال بايد يه چيزي به هيجانم بياره.... اما واقعا چي؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالم خراب نيست. در واقع خيليم خوبم.... شايد از زيادي خوب بودن يه كمي سيستم مغزيم قاطي كرده....! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*** &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توي اين هفته اي كه گذشت نشستم كارتون بابالنگ دراز رو از اول تا آخرش ديدم. لابد ميگين چه بيكار! حقيقتش اينه كه واقعا بيكارم:دي يه زماني منم دنيايي داشتم مثل جودي. از هر چيزي ذوق زده ميشدم. اما واقعا فقط يه زماني.... از وسطاش درست مثل جودي بي حوصله شدم و حالام هم .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اي كاش منم بابالنگ دراز داشتم. چقدر حال ميده آدم با يكي كه اصلا نميشناستش انقدر حرف بزنه و بزنه تا.... نمي دونم تا كجا... اخر نداره! ولي اي كاش منم بابالنگ دراز داشتم.... فقط اي كاش... بي خيالش... شايد اونم واسم عادي ميشد. شايد نه حتما &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آخ كه چه پست مزخرفي! هر چقدر فكر ميكنم هيچي پيدا نمي كنم بنويسم! فقط دلم ميخواد الان يه جاي ديگه بودم. نه پشت اين كامپيوتر بي صدا! نه توي اين شهر لعنتي! نه پيش اين گرگ صفتاي آدم نما.... نه......... اه كه از اين دنيايي كه واسه خودم ساختم متنفرم.... دلم دنياي 4 سال پيش رو ميخواد.... انگار توي اين 4 سال جنگ جهاني توي جهان افكارم پيش اومده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن1:&lt;/FONT&gt; متاسفم كه بهتون سر نزدم. چون كم ميام نت... خيلي كم.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن2:&lt;/FONT&gt; يكي بهم اراده ي درس خوندن بده! آخه گمش كردم.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن3:&lt;/FONT&gt; حس ميكنم يه بيماريه ناشناخته گرفتم! بهم نخنديد! جدي گفتم....! حداقل واسه خودم كه مرموزه! از اين موضوع دارم نهايت لذت رو ميبرم!!!!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 06:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravaniii&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>ravaniii</dc:creator>
<guid>http://ravaniii.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هوا بس ناجوانمردانه سرد است...!</title>
<link>http://ravaniii.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description> 
&lt;P align=right&gt;امروز صندوق خاطراتم رو باز كردم... امروز براي اولين بار سراغ گذشته ام رفتم... امروز زندگي هرچند تلخ برايم شيرين شد...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ياد آن روزها بخير. ياد اون روز برفي بخير. خنده ها و بازيهاي كودكانه... وقتي با ذوق صداش كردم و با گوله ي برف زدم توي صورتش... وقتي توي برف دنبالم مي كرد و با هم خورديم زمين... وقتي با هم برف رو توي صورتمون حس كرديم... وقتي دستمو گرفت و گفت: هيچ وقت نميزارم سردت بشه... وقتي برف پاكيه يه عشق كودكانه رو بهم نشون داد... وقتي تنها لبخندي به او زدم و تمام محبتم رو با نگاهم بهش نشون دادم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سالها ميگذره. براي من فقط خاطره اي مبهم و پوچ. شايد رهگذري به دروغ.......2سالي بود كه ديگه به اين كلمه فكر نمي كردم. تنها بي تفاوت نگاه مي كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; خبري از نگاه كودكانه اش نيست. از صداي گرمش از غروش. تنها ردپاي اونو توي برف ميبينم. رد پايي هم در كنارش ... روي برف نشسته ام و باز هم همچنان بي تفاوت نگاه ميكنم. برف ها دارن آب ميشن... دستامو توي جيبم قايم ميكنم. هوا چقدر سرده....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن: از اين دنيا با تمام موجوداتش متنفرم...!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Oct 2008 05:30:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravaniii&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>ravaniii</dc:creator>
<guid>http://ravaniii.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما به بيداري دچاريم...!</title>
<link>http://ravaniii.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد از مدتها كمي شارژ شدم! انگار يه دفعه اي شد كه رفتم سراغ فيلم ديدن... خيلي وقت بود بي خيال اين يكي شده بودم! كي توي اين فضا حوصله ي فيلم داره...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمي خواستم پستم فيلمي بشه اما ديدم واقعا بد نيست يه چند نفر بدونن....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اسم فيلم هست: &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;The Other Boylen Girl &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;(ترجمه اش خيلي مسخره ميشه!) با بازيه: ناتالي پورتمن، اسكارلت جانسون، اريك بانا...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;كاملا توصيه ميشه....! بايد بازيه ناتالي و اسكارلت رو واقعا ديد هرچند من هيچ وقت جانسون رو دوست نداشتم و برخلافش عاشق پورتمن بودم، اما بايد بگم اسكارلت جانسون اينجا گل كاشته...! از اريك بانا (هكتور توي فيلم تروي) هم هيچوقت خوشم نيومده... اينجا كه ديگه بيشتر... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;داستان فيلم درباره ي دو خواهر هست كه توي قصر زندگي ميكنن و رابطه ي صميميشون به خاطر پادشاه انگلستان بهم ميخوره...! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;البته حقايقي كه توي فيلم هست واقعا ناگفتنيه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img03.picoodle.com/img/img03/3/10/23/f_otherboleynm_d19ea3c.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تا حالا شده يه خوابي رو چندين بار ببنين و توي خواب بدونين چه اتفاقي خواهد افتاد؟ چند وقته خواب مرگو ميبنم اونم همش يه جور اتفاق ميوفته... مرگ حتي خوابشم ترسناكه.... اما شيرينه! شيرينتر از هر اتفاقي...! من كه هر وقت بهش فكر ميكنم دوتا حس متضاد مياد توي وجودم...! يعني من آمادم؟ البته ديگه تقريبا دارم دل از همه چيه دنيا ميبرم! شايد چند مورد كوچيك باشن! اما به هر حال مسئله كه اين دنيا نيست... بدبختي فقط مشكل من با اينطرف نيست... با اونطرف هم مطمئنا هست!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;واقعا كسي هست از مرگ اصلا نترسه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هركسي مي خواد كمي بهت اميد بده ميگه جهت زندگيتو عوض كن... به قول همشهري مگه تصميم كبري يا سريالاي سيروس مقدم هست كه آدم بتونه يه دفعه زندگيشو از اين رو به اون رو بكنه... يه روزي به تفكر مثبت اعتقاد داشتم... اما الان...! فقط ميتونم بگم خستم... همين... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سعي ميكنم ديگه درباره ي اين چيزا حرف نزنم... مگه قبلا چيكار مي كردم... من هيچوقت هيچي نگفتم... بازم نمي گم..! اينجوري انگار راحتترم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;امروز داشتم چندتا از آهنگاي موردعلاقمو گوش ميدادم... خوردم به چندتا آهنگ قديميه سياوش.... هرچند سياوش هميشه واسه ي من عالي بوده و خيلي كم آهنگاي ضعيف داشته اما من واقعا آلبوم جديدشو دوست ندارم! (خيلي وقت بود تو گلوم مونده بو:دي) &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من عاشق اون آهنگايي هستم كه آدم بتونه راحت حسشون كنه... مثل جزيره... قاب شيشه اي حتي مثل عسل بانو! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;الانم دارم گوش ميدم: هر كي خوابه خوش به حالش....ما به بيداري دچاريم....!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 10:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravaniii&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>ravaniii</dc:creator>
<guid>http://ravaniii.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يه جزيره.... تنهاي تنها!</title>
<link>http://ravaniii.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;چرا من هيچ وقت يه موضوع درست درمون واسه حرف زدن ندارم واسه خودم عجيبه.... ديگه نمي تونم حتي تمركز كنم چي مي خوام بنويسم... همه چيز مث يه جمله كوتاه مياد و ميره و از ياد هم به همين منوال...! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;صبحا پاشو يكمي كاراي خونه... بعد كتابخونه از كتابخونه مياي يكم استراحت دوباره كتابخونه...! شبم جنازه حس و حال هيچ كاري رو نداري... حالا چي بشه يه شب مث بچه ي ادم بشيني پاي نت... اين شده تموم كار من توي اين روزا...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چقدر پوچ! چقدر بي فايده! ( تا حالا به اين حس رسيدين؟)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اين وسط مسطا هم روزي حداقل يه بار با ملت خونه دعوا... يكي مامان ميگه يكي بابا... ديگه جوري شده كه داداش نيم وجبيت هم واست زبون دربياره.... واقعا خونواده چيز مزخرفيه...! اصل و بيناد و تاريخچش مزخرفتر...! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يه كسي بهم گفت مي دوني زهرا زندگيه تو كسل كننده ترين زندگي هست كه ديدم... منم بهش گفتم وقتي هيچ چيزي سر ذوقت نياره، چه فرقي ميكنه...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;واقعا چه فرقي ميكنه حتي اگه ذوق مرگ بشي؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/2yo65ox.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعضي وقتا به موقعيت زندگي رابينسون كروزوئه حسوديم ميشه! اين روزا بيشتر از بعضي وقتا....!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Oct 2008 20:46:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravaniii&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>ravaniii</dc:creator>
<guid>http://ravaniii.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه ی تنفرات من!</title>
<link>http://ravaniii.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;از تفكر بدم مياد. هرچقدر تفكر ميكنم چيزاي بدتريو توي زندگيم پيدا مي كنم. شايد اسمش حقيقت باشه اما هميشه تخيلاتم چاشنيش ميشه! توي ذهن من كه بيشتر اين حقيقت هست كه مياد مي پره وسط تخيلاتم... از حقيقت و تخيل متنفرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از پنجره ي بزرگ اتاقم بدم مياد. انگار ميخواد به زور نور بيرون رو بكنه توي كلم! شايدم داره بوته ي ياس توي حياطمونو به رخم بكشه. از نور و ياس متنفرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از تلفن بدم مياد. ادمايي كه هر چند وقت يه بار به تلفن يا گوشيم زنگ ميزنن يه جوري ميخوان تو مغزت كنن كه به يادتيم. يكم معرفت بد نيست... از آدما و تلفن و موبايل و هر چي معرفته متنفرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از كتاب بدم مياد. از عشقاي الكي، سرگذشتاي به اصطلاح عبرت آموز كه هيچ كسم ازشون چيزي ياد نميگيره، از علم با تمام مخلفاتش، تاريخ كه از مصرف گذشتس،... از همه ي اينا متنفرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از ساعت بدم مياد. بعضي وقتا انقدر صداي تيك تاكش بلند ميشه كه انگار با هر تيكش يكي يه سيخ توي اعصابم ميكنه. يه جورايي ميخواد منو به خودم مياره!... از زمان و تيك تاك و هر چي روز و ماهه متنفرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از اينترنت بدم مياد. شايد چون به همه ي دنيا مشكوك مشكوك شدم. شايد چون همه ي دنيا ميخوان بهم دروغ بگن. شايد چون مردم مجازي فقط مجازين... از اينترنت و همه ي چيزاي جانبيش متنفرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از مردم روشنفكر بدم مياد. چون به اعتقاد من هيچ روشنفكري توي دنيا نيست. هركسي براي خودش شده آگاه و نظرات خودشو ميگه. هركسي ميخواد نظرشو تحميل كنه يا درست جلوه بده. از نظر و اعتقاد و تفكرمثبت و چيزي در اين حدودا متنفرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از فيلم و موسيقي و هر چيز مشابهي بدم مياد. چون هيچ كدومشون نمي تونن احساس منو تحريك كنن! از انواع و اقسام آدماي مربوطه متنفرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از گناه و ثواب بدم مياد. هميشه آدم بايد حساب دودوتا چهارتاشو داشته باشه. اونم مني كه حتي ديگه به كارام فكر نمي كنم... از همه ي كارايي كه توي زندگيم انجام دادم متنفرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من از اين نقطه ها كه هميشه دنبالم مي كنن بدم مياد. من از سوال پرسيدن بدم مياد. از عشق و صميميت و محبتي كه هيچ وقت نبوده بدم مياد. از سازگاري با مردمم بدم مياد. از سهراب و فروغ هم كه همدمم بودن بدم مياد. از زندگي بدم مياد از مرگ هم همينطور. از رفاقت و دوستي از همه بيشتر......&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/j5xhdx.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اگه خدا وجود نداشت يا مامان و بابام مي گفتم از همه چي بدم مياد... از همه چي....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 12:15:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravaniii&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>ravaniii</dc:creator>
<guid>http://ravaniii.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و اين دنياي احمق...!</title>
<link>http://ravaniii.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description> 
&lt;P align=right&gt;از وقتي تصميم به ساختن اين وبلاگ گرفتم (چه تصميم سختي واقعا!) نمي دونستم چي مي خوام بنويسم! اصلا براي چي بايد يه وبلاگ داشت؟ توي اين محيط مجازي غير از خودم كه به ديگران اهميت ميدم هيچ كس ديگه اي اين اخلاقو نداره...!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;الانم فقط واسه نوشتن اومدم و بس.......&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;امسال سال كسل كننده اي دارم. حداقل توي مدرسه يه اتفاق شاد ميوفتاد كه اونم پريد! البته خدارو شكر....:دي چون حوصله ي سر و كله زدن با چندتا معلم و بچه هاي ديوونمونو نداشتم...! الان آزاد براي خودم درس ميخونم...فقط براي خودم... نه امتحاني نه به زور از خواب بلند شدني نه قانوناي مزخرف پيشمون.... نه هيچ چيز ديگه.... فقط خودم و خودم و خودم.... اين يعني يه دنياي ايده آل...!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دور بودن از بعضي از دوستاي دوست نمام هم خيلي دوست داشتنيه....! واقعا دارم نعمت مدرسه نرفتنو درك مي كنم! حداقل لازم نيست همش بگم از اين متنفرم از اون متنفرم....!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ماه رمضون امسال يه چيزايي رو تجربه كردم كه تا عمر دارم يادم نميره... نه بابا فكر نكنين آدم شدم:دي ولي در كل قشنگترين ماه رمضون ماله امسال بود. البته مي دونم فقط واسه ي من چون همه از امسال شاكين...! از روزاي بلندش از گرسنگيو تشنگي... از فيلماش از همه چيز... من مهم تر از اين چيزارو درك كردم... خيلي مهمتر....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;يه روزي وقتي اولين بار كتاب سينوهه رو خوندم به خودم گفتم خدايا چرا اينقدر حماقت؟ حماقت بوده و هست و خواهد بود... الان دقيقا يه حس بدي مثل اون موقع دارم... من يه احمق بودم... توي خيلي موارد... الان چند روزيه كه دارم مي فهمم چقدر حماقت دنياي قشنگيه... بدون هيچ واقعيت درستي... توي يه توهم زندگي كردنم دنيايي داره... بيخود نيست مردم ميخوان بيشتر توي دنياي مسخره اي كه خودشون ميسازن زندگي كنن....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 21:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravaniii&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>ravaniii</dc:creator>
<guid>http://ravaniii.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
